شاهدی گفت به شمعی کامشب

در و دیوار ، مزین کردم

دیشب از شوق نخفتم یکدم

دوختم جامه و بر تن کردم

دو سه گوهر ز گلوبندم ریخت

بستم و باز به گردن کردم

کس ندانست چه سحر آمیزی

به پرند ، از نخ و سوزن کردم

صفحۀ کارگه ، از سوسن و گل

به خوشی چون صف گلشن کردم

تو به گرد هنر من نرسی

زانکه من بذل سرو تن کردم

شمع خندید که بس تیره شدم

تا ز تاریکیت ایمن کردم

ادامه »

موضوعات: شهدا  لینک ثابت